ساقی نامه

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست / که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

ساقی نامه

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست / که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

یادداشت های شخصی من درباره‌ی اتفاقات زندگیم و مهارت‌هایی که باید کسب کنم :)

دانشجوی شیمی کاربردی
که علاقه‌مند به یادگیری مهارت های ارزش‌آفرینی و Aftereffects هستم :)

طبقه بندی موضوعی

چرا انصراف؟

جمعه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۹ ق.ظ

الان که شروع کردم به نوشتنِ این حرف ها، احساس می کنم در زندگیم تو نقطه ای ایستادم که هیچ وقت حتی تصورش رو هم نمی کردم، تا به حال هیچ وقت انقدر احساس خوشبختی نکرده بودم، انقدر احساس رهایی...
می خواستم در این پست راجع به دلیل انصرافم از دانشگاه بنویسم، در حالی که فقط 15 واحد از درسام باقی مونده بود و بعضی ها بهم گفتن که چقدر دیوونه ام که این کارو کردم. فقط 15 واحد مونده دیگه، بخونم و تموم شه...

من اما دلایل خاص خودم رو داشتم.

آقای شعبانعلی می گفت یه شکست (یا یک تغییر ناگهانی)، نتیجه ی یک رویداد نیست، بلکه روند طولانیی شکل گرفته و رویدادهای متعددی باعث شدند که اون اتفاق بیفته، منتها "یک جمله، یک اتفاق، یک برخورد نامناسب..." باعث می شه اون بنایی که شکل گرفته، ناگهان فرو بریزه.

شاید دلیل(در واقع درست ترش، آخرین دلیل) انصراف من از دانشگاه از نظر خیلی ها خنده دار باشه اما برای خودم نیست!

من تصمیم گرفته بودم این ترم فکر کار رو از سرم بیارم بیرون و درسامو بخونم که تموم بشه و در حوزه ی مورد علاقه ی خودم هم مطالعه کنم تا بعد دانشگاه برم سراغ کارهای اجرایی... با خودم کنار اومده بودم ظاهرا... وقتی برنامه ی انتخاب واحد رو دیدم، برای درس "طیف سنجی"  که فقط 2 واحد بود (و در واقع فقط یک جلسه در هفته باید برگزار می شد) برای ما 3 جلسه گذاشته بودند و من مجبور بودم زمان زیادی رو به رفت و آمد برای این کلاس هدر بدم. وقتی پرس و جو کردم و دیدم که استاد خودش این کار رو کرده، احساس انزجار بهم دست، انزجار از زوری که بالای سرم بود و من فقط باید می پذیرفتمش، چون تبعاتش رو بچه های ترم های گذشته دیده بودند (با صفر گرفتن بدون اینکه اجازه امتحان داشته باشند!!).

این کلاس شاید مفید بود اما فقط و فقط برای این 3 جلسه بود چون کسی در کل دانشگاه جرئت مخالفت با حرف استاد رو نداشت!

حس بدی که اون روزا بهم دست داده بود، فقط برای خودم قابل درکه. احساس کردم دارم از درون منفجر می شم و دیگه نمی تونم این همه زورگویی رو تحمل کنم و در عین حال از همه ی کارهایی که دوسشون داشتم، عقب بیفتم.

این اولین باری نبود که تو دانشگاه تحت فشار قرار گرفته بودم، چند سال رویدادهای پی در پی و بی قانونی و اجبار... آخرش یه اتفاق کوچیک باعث شد همه چی فرو بریزه...

همه ی این ها بود ولی یک چیز دیگه ام بود و این که من هنوز "ترسو" بودم... هنوز نمی تونستم با خودم کنار بیام که بذارمش کنار... می ترسیدم به بابام بگم...

وقتی اون روز صبح به استادم پیام دادم و گفتم دیگه نمی تونم تحمل کنم... دیگه نمی خوام برم دانشگاه... هنوز هم می ترسیدم... وقتی بهم گفت مرخصی بگیر، من هنوز از حرف زدن با بابام وحشت داشتم. می ترسیدم بهش بگم دوباره می خوام مرخصی بگیرم. بهم گفت دلو بزن به دریا و باهاش حرف بزن... رفتم تو هال، هی می خواستم برم جلو، نمی شد، نمی تونستم. (من تجربه ی خیلی خیلی تلخی از مرخصی ترم گذشته م داشتم) اگر کسی اون لحظه حواسش به من می بود، کاملا مشخص بود که دارم دور خودم می چرخم و تو ذهنم غوغاست...

همه ش... همه ش درسای متمم میومد جلوی چشمم... درس مدیریت ریسک که من همون اول کنار گذاشته بودمش چون باور کرده بودم من خیلی ترسوام و اهل ریسک نیستم... همه ش به خودم می گفتم بابا داره می ره، فردا انتخاب واحده، اگه بهش نگی دیگه نمی تونی کاری بکنی، مجبوری بازم تحمل کنی این وضع رو و وقتی بهش فکر می کردم وحشتم دوچندان می شد... همه ش به خودم می گفتم پس کی می خوای ازین درسایی که خوندی استفاده کنی؟ این همه متمم رو خوندی، پس اثرش کو؟

آخرش رفتم نشستم کنار بابام و جمله ی اول رو که گفتم، یهو بغضم ترکید و شروع کردم به گریه... بابام همه ش می پرسید چی شده؟ چرا گریه می کنی؟

و من شاید حدود یک دقیقه طول کشید که تونستم جمله ی دوم رو بگم... وقتی شروعش کرده بودم، نمی خواستم بخاطر گریه کوتاه بیام و با گریه همه حرفامو زدم...

همه چیز تموم شد... خیلی راحت تر از چیزی که فکرش رو می کردم... بابام بهم گفت اگر دوست نداری، دیگه نرو. برو دنبال کاری که دوست داری.

شاید حس اون لحظه رو هیچ وقت تو این 23 سال تجربه نکرده بودم. احساس کسی که بعد از سال ها، برای همیشه از زندان رها می شه.

نه که از سختی ها رها بشم... از ترس هایی که نگهشون داشته بودم... از ترس هایی که شاید مسبب تمام "جلو نرفتن"هام بود.

خیلی خوب می دونستم که این تازه شروع سختی هاست.

طعنه شنیدن از بقیه... مستقل کار کردن و خوندن و تلاش کردن برا اینکه به همه ثابت کنی سواد و توانایی تو رو یه برگه کاغذ نشون نمی ده! برگه کاغذی که توش شهادت نداده من تو چه مقطعی تو چه دانشگاهی، کلاسایی که ازشون متنفر بودم رو تو هپروت سیر کردم و هیچی یاد نگرفتم.

اون لحظه تازه شروع تمام سختی ها و چالش های زندگی من بود.

من دیگه باید خودم به تنهایی بخونم... خودم به تنهایی برنامه بریزم و بهش عمل کنم... دیگه هیچ کس بابت نرفتن سر هیچ کلاسی بهم صفر نمی ده که خودم رو مقید کنم حتماً تو کلاسش شرکت کنم که صفر نگیرم... از این به بعد همه چیز دست خودمه! باید منظم باشم و تلاش کنم، خیلی خیلی بیشتر از قبل... جدی تر از قبل...

باید به تمام کسانی که وقتی من رو می دیدن ازم می پرسیدن مدرکت چیه؟ ثابت کنم که سواد و توانایی من تو مدرکم نیست. منتها نه با حرف زدن و درسِ فلسفه دادن. بعد یکی دوبار توضیح دادن و حرفای تکراری شنیدن، ترجیح دادم کار خودم رو بکنم و برای کسی اثبات نکنم کار درست چیه!

آدم ها خیلی متفاوتن. قرار نیست کسی شبیهِ کس دیگه باشه.

بعضی ها تو دانشگاه رشد می کنند، بعضی ها جای دیگه...

پارسال که با هیجان پیام اینکه بیل گیتس و استیوجابز از دانشگاه انصراف دادند رو برای بقیه فرستادم، تو رویاهام بود که یعنی می شه من هم انصراف بدم؟!

منتها به کسی نگفتم که به چی فکر می کنم چون جوابی که تقریبا همه با پوزخند می دادند این بود که خودم رو با اونا مقایسه می کنم؟

من خودم رو با اون ها مقایسه نمی کنم، چرا که من شبیه خودمم و نه هیچ کس دیگه، با استعدادها و توانایی ها و علایق شخصی خودم... ولی دوست دارم مثل "استیوجابز" باشم... متفاوت باشم، متفاوت فکر کنم، متفاوت عمل کنم و متفاوت نتیجه بگیرم... حتی اگر قرار باشه فقط و فقط دنیای خودم رو دگرگون کنم.

 

پ.ن1: یک درس دیگه هم که گرفتم این بود، این که من خودم رو جدی بگیرم کافیه، دیگران به مرور من رو جدی خواهند گرفت!

پ.ن2: شاید بعد این همه نوشتن از انصراف، بهتر باشه بگم که من هنوز تو مرخصی هستم! و نه انصراف. قرارم با خودم اینه که تمام تلاشم رو بکنم و به خودم ثابت کنم که حرفم به عمل می رسه و بعد انصراف بدم. با خودم که فکر می کنم خودم رو انصراف داده می بینم، چون ترم بعد هزینه دانشگاه انقدری برام زیاده که تصور دادنِ این پول، به همچین دانشگاهِ مزدوری(!) حالمو بد می کنه!!

پ.ن3: شرکت کردن تو کلاس های آنلاین، همیشه از فانتزی هام بود! الان هم به آرزوی دیرینه م جامه ی عمل پوشوندم و در یک دوره ی مدیریتی ِ آنلاین ثبت نام کردم و خیلی خوشحالم :) 

پ.ن4: دعا می کنم خدا به همه مون کمک کنه... 




موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۲۷
ساقی نبی لو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی