ساقی نامه

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست / که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

ساقی نامه

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست / که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

یادداشت های شخصی من درباره‌ی اتفاقات زندگیم و مهارت‌هایی که باید کسب کنم :)

دانشجوی شیمی کاربردی
که علاقه‌مند به یادگیری مهارت های ارزش‌آفرینی و Aftereffects هستم :)

طبقه بندی موضوعی

یه شروع دوباره :)

دوشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۲ ب.ظ


از وقتی خیلی جدی تر و مصمم تر از قبل وارد جمع متممی ها شدم، دلم خواست دوباره مثل سال ها پیش وبلاگ بنویسم.
واقعا نه برای خونده شدن (مثل همون موقه ها)، بلکه برای تمرین نوشتن و ترسیم راهی که تصمیم گرفتم که برم.
برای ثبت مهارت هایی که کسب کردم، ثبت چیزهایی که واقعاً در وجود خودم وسعت پیدا کرده. (خیلی از بچه های متمم هم وبلاگ می نویسند)

هرچند حسرت می خورم که چرا چند سال زودتر با این راه (و با این سایت) آشنا نشدم ولی شاید به قول همون ضرب المثل معروف، ماهی رو هر وقت از آب بگیری، تازه ست. شروع کردنِ هرچند دیر، بهتر از شروع نکردنه.

برای ادامه ی زندگی (شغلی و تحصیلی و...) هر روز صدها فکر مختلف میاد سراغم.
بعد از لیسانس کی شروع کنم به خوندنِ ارشد؟ اصلا بخونم یا نخونم؟

برای پیدا کردن چه شغلی تلاش کنم؟ به رشته م مرتبط باشه یا نباشه؟
چطوری می تونم برنامه ریزی کنم که هم در رشته ی شیمی فعال باشم و هم
mba و هم به برنامه ی افترافکت مسلط بشم.
آقای شعبانعلی می گفت پیدا کردن مهارت های مختلف عزت نفس انسان رو افزایش می ده، اصلا مهم نیست چه مهارتی... {فقط احساس مفید بودن بهت بده...} در دانشگاه هاروارد به دانشجوها تزئین تیرامیسو یاد می دن!

هرچقدر فکر کردم دیدم قطعاً تسلط به افترافکت بیشتر از تزئین تیرامیسو به من حس مفید بودن می ده! پس به هیچ قیمتی نباید کنار بذارم یادگیریش رو و حتی کوتاهی کنم در یادگیری‌ش ولی خب می تونم بهش به چشم یک مهارت دوست داشتنی و لذت بخش نگاه کنم، نه یک هدف شغلی و تحصیلی.

هیچ وقت منکر مفید بودن هنر نشدم ولی حتی وقتایی که با تمام وجود تصمیم گرفتم رشته م رو بذارم کنار، ته دلم حس می کردم من ساخته نشدم برای انسان هنرمند بودن(یعنی برم در زمینه ی هنر آموزش ببینم و نهایتاً هدف شغلیم این باشه)، من دلم می خواد دنبال یک علم خالص از جنس شیمی{ ،فیزیک ، ریاضی و زیست} باشم. تو این مدت هربار که خواستم برا خودم هدف گذاری کنم، وقتی خواستم بگم من می خوام چی کاره بشم؟ هیچ وقت از هنرمند شدن دلم آروم نشد... خیلی حس خوبی بود فکر کردن به این که یاد بگیرم انیمیشن درست کنم، موشن های خیلی حرفه ای درست کنم ولی دلم همیشه دلم می خواست تو صنعت کار کنم و در کنارش یک مهارت هنری هم کسب کنم. به همین خاطر هروقت کسی بهم می گفت رشته تو ول نکن، دلم می لرزید. حس می کردم هربار با شنیدن این جمله، شبیه این بازی ها که کلی زحمت می کشی و می رسی به اواسط یه مرحله ی سخت و جانفرسا و یهو می سوزی و باید از اول این راهو طی کنی... منم همه ی زحماتم برای اینکه دیگه نرم سراغ شیمی، هدر می رفت، باید هفت خوان رستم رو طی می کردم تا خودم رو راضی کنم که من و شیمی به درد هم نمی خوریم، باید از هم جدا شیم!!

 

از وقتی با دنیای متمم آشنا شدم (نمی گم MBA، چون حس می کنم متمم بیشتر از MBA تو خودش مفهوم مد نظر منو داره – متمم: محل توسعه ی مهارت های من) این بار دیگه این درگیری به این سادگی ها نبود، حالا با هربار خوندنِ درس های این سایت، حس می کردم واقعاً نباید از رشته م دست بکشم، حتی منتور شدن و کمک به موفقیت یک شرکت یا سازمان هم نمی تونه روح من رو ارضا کنه. هرچقدر به این فکر کردم که با انیمیشن سازی هم می تونم مفید باشم ولی دلم قانع نشد. نه که نشه مفید بود ولی برام کافی نبود. حتماً کسانی که دنبال هنر و علوم انسانی هستند و هدف شغلی و تحصیلی شون در این رشته هاست، خیلی انتخاب های ارزشمندی دارند و اگر برن سراغ ِ علوم تجربی، شاید به زندگیشون خیانت کنند چون احتمالاً براش ساخته نشدن. همونطوری که من هم برای (صرفاً) هنرمند یا داستان نویس یا خبرنگار شدن، ساخته نشدم. من خلق شدم که تو آزمایشگاه باشم، تو کارخونه کار کنم. خلق شدم که دنبال یه کار صنعتی باشم و اگر نرسم بهش، حتماً کم گذاشتم و هدف شغلی‌م رو پیدا نکردم.

 

اتفاق جالبی که برام افتاد یک کشف بزرگ شخصی بود.
من به این رسیدم که وقتی چیزی رو بلد نباشی، حس می کنی که دوستش نداری و این یه حس کاذبه.
وقتی این کشف رو کردم که حدود 2 هفته با افترافکت کار نکردم و بعد وقتی برنامه رو باز کردم، شبیه کسانی که اصلا تو دنیاش نیستند، حس می کردم چقدر برام غریبه این فضا. هرچقدر تلاش کردم، نتونستم هیچ موشنی درست کنم. برنامه رو بستم و کلی هم احساس افسردگی بهم دست داد!

منتها بعدش فهمیدم فرقی نمی کنه افترافکت باشه یا MBA و یا شیمی. من وقتی برای یادگرفتن تلاش نکنم و دانش کافی برای یک کار نداشته باشم، حس می کنم دوستش ندارم و حتی ازش بدم میاد.
چطور ممکنه برنامه ای که من روزایی که دانشگاه نمی رفتم تمام اوقات بیداریم رو باهاش مشغول بودم، حالا حتی یک ساعت هم نمی تونم باهاش کار کنم؟

این کشف شخصی (این که می گم شخصی یعنی تو زندگی خودم کشف محسوب می شه!) باعث شد نگاه خیلی خیلی بهتری به زندگیم داشته باشم. واقعا باورم بشه که من شیمی رو دوست دارم و اگر الان این حس {بد} رو بهش دارم، چون مدت هاست چیزی ازش نخوندم و حتی حسم نسبت به افترافکت هم هیچ تغییری نکرده. همه ی این ها جایگاه خودشون رو تو زندگیم دارن، منتها باید بهشون برسم و براشون وقت کافی بذارم و سواد کافی رو برای کار باهاشون کسب کنم.
درس های متمم (
MBA) هم شبیه یک راهنماست تو زندگیم. برای اینکه بتونم زندگی خودم رو خوب مدیریت کنم و به تبعش بعدها یک کسب و کار رو. منتها کسب و کاری که تو رشته ی خودم راه انداختم.

از وقتی این تصمیم رو گرفتم، حقیقتش روحم خیلی آروم تر شده. حس می کنم خودم رو پیدا کردم. خود واقعی‌م رو.

اتفاقات زیادی باعث رسیدن من به این تصمیم بود. حتی شاید بتونم به امتحان میانترمم اشاره کنم! وقتی برای یه امتحان خیلی خیلی سخت هیچی از مباحث درس نخونده بودم و فقط چند صفحه از درس پیش نیازش رو خونده بودم و یاد گرفته بودم واکنش نوکئوفیلی و الکتروفیلی چه مکانیسمی داره! در همین حد. یکی از پایه ای ترین مفاهیم شیمی که دو سه سال پیش باید عمیقاٌ یاد می گرفتم.

و همین طوری رفتم سر جلسه و واقعا بدون اغراق انتظار داشتم یک برگه ی سفید تحویل بدم و خیلی هم خجالت زده بودم از تصورش! همه ش تو فکرش بودم چطوری برگه ی خالی رو به استاد تحویل بدم و اگر ببینه هیچی ننوشتم، چقدر بد می شه.

ولی این طوری نشد. از بین حدودا 10 تا سوال استاد، یکی دوتا سوال پیدا کردم که تونستم به خوبی بهشون جواب بدم، با خوندن همون 2-3 تا نکته که اصلا جزو مباحث امتحان هم نبود. 

دیروز که نمره م رو دیدم (و البته نمره ی بعضی ها که خیلی از من کمتر شده بودن)، در عین تعجب خیلی امیدوار شدم.


حالا که دارم اینارو می نویسم، هیچ تصمیمی برای خوندنِ کنکور ارشد ندارم، حتی توصیه ی استادام هم همین بوده ولی همه ی تلاشم رو می کنم تو این چند ماه باقی مونده، کم کاری های درسیم رو جبران کنم و در عین دنبال کردن خیلی جدیِ درس های متمم، به همه ی ابعاد زندگیم رسیدگی کنم و تو یه بعد گیر نکنم.
می گن "شکرگزاری" فقط این نیست که بگی خدایا شکرت، بلکه مفهوم واقعیش اینه که از استعدادهایی که خدا بهت داده حداکثر بهره رو ببری و ازشون در راه درست استفاده کنی. وقتی انسان مفیدی باشی یعنی خدا رو هم شاکری، چون به معنای واقعی، قدر نعمت استعدادی که بهت داده رو دونستی.

پ.ن: امیدوارم برنامه ی chementro راه بیفته. وقتی اولین قدمش رو به خوبی بردارم، حتماً این جا مفصل درباره ش می نویسم. یه جورایی حس کرده بودم زیادی ذوق زده عمل کردم تو تصمیمی که برای راه اندازیش گرفتم. (خصوصاً وقتی اولش از برخورد یکی دو نفر فیدبک خوبی نگرفتم، سرد نشدم منتها حس کردم خوب نسنجیدم وضعیت موجود رو و شتابزده عمل کردم) ولی امشب که آقای یزدی‌فرد بعد چند روز به پیامم جواب دادند و استقبال کردند، کلی انگیزه گرفتم که حتماً شروعش کنم. توکل به خدا :)



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۰۶

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی